|
IRAN ARCHIT ادبي ، هنري | ||
|
تمام هستی رازی در خود دارد وقتی که برف می بارد ، آن برف باید در وجود من نیز ببارد . یک نوع همفاز و همگام شدن با طبیعت ، یعنی چون برف که مظهر پاکیزگی است و همه چیز را می شوید و طراوت و پاکی می بخشد باید وجود من نیز هستی را نیالاید و با طراوت و پاکیزگی خود آن را تمیز کند. یعنی همان فلسفه ای که در خلقت برف است در وجود من هم هست. وقتی باران می آید و می شوید و سیراب می کند من نیز باید با او ببارم و وجودم برای دیگران پاک کننده و گوارا باشد. وقتی به درخت می نگرم که ماهیت وجودی آن چیست ، من نیز چون درخت باید باشم و درخت وجودی ام برای دیگران و خود ثمر برساند. وقتی به خاک می نگرم با خاک باید همفاز شوم و چون خاک هستی بخش و غنی از هر ویتامین و مواد کانی و ... باشم و مفید برای دیگران و تمام خواصی را که خاک دارد در وجودم داشته باشم یعنی آنرا دارم فقط باید در وجودم پیدایش کرده و فعالش بسازم. وقتی به خورشید می نگرم که گرمابخش و نورانی است من نیز چون او باید خورشید وجودم را پر نور و روشنی بخش و هدایتگر نمایم . در واقع تمام این عناصر هستی ، اصلش در وجود ماست. وقتی به ستارگان آسمان می نگرم باید که چو ستارگان وجودم بدرخشد و به دیگران و به خود بگوید که من هستم و نیستم. هنگام که به ماه می نگرم که در آسمان است و هر زمانی از هلال به سمت قرص کامل شدن می رود باید که ماه وجودم چو قرص ماه بدرخشد و نورانی و پاک کننده ظلمت باشد و در عین حال بداند و به دیگران بگوید که درخشش خود را از خورشید گرفته است یعنی در عین ماه بودن متواضع باشد. وقتی به دریا و اقیانوس می نگرم پی می برم که اقیانوس وجود بی انتهاست و من بی انتهایم ، پس همه چیز در این بی انتهایی است و دیگران در وجود من هستند و جزئی از وجودم و مقدس و پاک. وقتی که باد می وزد ، نسیم و باد در وجود من نیز همواره می وزد یعنی وجودم آگاهی بخش و تذکر دهنده می تواند باشد و نسیمش بوی دوست را به مشام عالمیان برساند. آتش را که می نگرم ، آتش در وجود من هم هست و من می توانم سوزاننده باشم نه منفی ، که آتش گرمی بخش و سازنده است و موجب پختگی و کمال . وقتی گل و کویر و .... را می نگرم ، می بینم که تمام هستی هستم. و این در تمام ذره ذره هستی صدق می کند و من چون تمام ذرات هستی باید عمل کنم وراز اینکه تمام هستی درون من است ، این است که تمام خصلتهای آفریده های خدا را دارم و باید فلسفه خلقت و هر چیز را و اینکه آن موجود چه نفع و فایده ای برای هستی دارد را کشف کنم و من نیز مثل هستی باشم که اگر خلاف آن عمل نموده و همگام و همرنگ با هستی نباشم ، ارزش وجودی خود را نیافته ام ، یعنی به هستی آسیب وارد می کنم و همینطور به خودم . ما مقدس هستیم چون هستی و کائنات که آفریده اوست مقدس است... شبنم شکری اردیبهشت 1391 [ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 10:35 ] [ شبنم شکری ]
هم نسیمی و چمن را نگاهبانی هم چو گل بر در ما نور افشانی چو چراغی که گردون را بیارایی هم چو سیمرغ به آواز پر خویش خوانی من چونان غمزده ای در فراغت تو چو گردی که صد مشعله برافشانی من به پایت بیافتاده و دست افشانم تو چو یک گوهر بی کانی پای بنهادم در رهت به صد شور پای نه بر در من تا چو گل عطرافشانی راز این مشعله با شمع بباید گفت که عرق افشانده و سوزد به آرامی راز خوش گفتی و شعشعه انداختی برمن راز گو و مرو که دگر نیست جز تو دل را نگاهبانی. * شبنم شکری * [ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ] [ 12:30 ] [ شبنم شکری ]
من درختم رودم آب و آتش خاک و بادم در رگهایم جاری است آبی از آگاهی کهکشانها در مردمک چشمان من است و سر انگشتانم با خورشید دارد پیوندی ازلی زان رو که با او در پیوندم و گسستی اگر هست ،هم از آن روست که من زخود و او دور شدم و گواهش سرانگشتانم که با نخ نورانی عشق پیوسته است از تبار آدم هستم سیب را من خوردم لیک در وجودم درخت سیبی است که دگر نخواهم چیدش با تو در پیوندم انسان با تو آمیخته ام ، ای او . شبنم شکری [ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ] [ 9:9 ] [ شبنم شکری ]
این چراغی که بیاراست جهان را تو باشی این که شد صد دل ز پی اش بی دل تو باشی کارگاه ازل را کانی آراسته معنا تو باشی این که گفتم و شد به زبانم جاری تو باشی سایه عالم معنا بیافتاده بر در ما نور را مشعله ساز و نور افشان تو باشی " کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ " همچو گل صد لا و صد تو ، تو باشی این که می خواند چو مرغی در دل ما هم غزلخوان و غزل ساز و غزلش نیز تو باشی نیست آگه از این اندیشه ما کس نکته دان دل ما نیز تو باشی گشت آگه از اندیشه ما دوش فلک گفت بگرد که چرخش دوران نیز تو باشی سایه ساز فلکی و صد ساز بر کشی سایه را مشعله ساز در گردون تو باشی . شبنم شکری1390/12/22
[ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ 12:4 ] [ شبنم شکری ]
به استاد عشق دستهایت را به من ده بید بلند بیشه زاران مجنون سبز پوش رقصان تا چو تو بلرزد بر خود وجود بی تابم از هیبت راز بزرگی که تو را در سر است در پیچ و تاب شو با باد رقصان شو شاید بریزد رازی که چنین مجنون کرد تو را بر جان بی تاب پر تمنا با من بگو چه در سر داری مجنون بید در پیچ و تابت چه راز داری گیسو خرامان با من بگو که بلرزم بر خود چو مجنونی در هذیان لیلی دستهایت را به من ده مجنون بید. " شبنم شکری " [ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ] [ 12:40 ] [ شبنم شکری ]
زمانی و آغازی و راهی بی انتها در اینجا موسیقی ققنوس می آید به گوش تو اینجایی ، من کجا من آیا هستم ؟ اگر در بی زمانی باشم دیروز و فردایی نباشد تو اکنونی تو مطلع الفجری اگر در ذهنم زمان بی مفهوم باشد تمام هر چه بوده و هست و باید بود اینجاست همین دم که بر زبانم می شود جاری پرده هایی است که گر برافتد پس آن هیچ است و دیگر هم هیچ تو می مانی و اگر خواهی منی اندر میان تو شبنم شکری 90/12/19 [ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ 8:33 ] [ شبنم شکری ]
از گیاهی سبز سر آوردم برون چو باد در ساقه های لاغر پیچک پیچیدم سبزی رگبرگهای صنوبر شدم همچو رودی و جاری در میان چشمه ای ز انجماد سنگها گشتم برون آمیختم با آفتاب و بر من خزید روشنا گر گرفتم چو آتش درخت سبز را و خاکستر شدم بادم
وزید و گردی میان آسمان شدم رعدی گرفت و باران تر شدم
بلبل بخواند و شدم ز حنجره اش جاری هر دم با آتش و آب و باد و خاک پیچیدم به جان خود و ز جان برون شدم چو توده گلی سرمست در دست عشق صدها هزار حالت گرفته بودم این من نبودم او بود و عشق شبنم شکری 8 اسفند 1390 [ چهارشنبه دهم اسفند 1390 ] [ 8:59 ] [ شبنم شکری ]
جوشیده ای چو آتشفشانی ز میان جان من سوزانده ای وجودم و سوزان می روی مرا و هر چه که هست به گرد من جاری چو مذابی گدازان می روی آری چنین که سوخته تمام جان من خاکسترم نمودی و خرامان می روی خاکستری که آه می کشد تو را چو دود یارای آمدنم نیست در پی ات غزال من چو باد بوز تا رهسپارگردد سویت خاکسترم شاید که نشینم چو غباری و گردی به دامنت اینک منم سوخته بی انتهای وصال تو یا بر کش این گرد برون شده ز خاکستر را یا خاک کن به پای درختت خاکسترم شبنم شکری ۱۹ بهمن ۹۰
[ دوشنبه یکم اسفند 1390 ] [ 8:9 ] [ شبنم شکری ]
زمستان است و تو این بار سخن می گویی با واژه برف یک حدیث سپید و روشن واژه ای چو بلور برف ، سلیس همه دشت سپید است و سپید در دل تاریکی شب واژه هایت می بارد آرام و سبک چو پر قویی سرشار از پرواز رد پایی مانده بر برف عشق آمده بود ... شبنم شکری 12 بهمن 90 [ دوشنبه هفدهم بهمن 1390 ] [ 8:50 ] [ شبنم شکری ]
چو برگ مغروری بودم خرامان با نسیم ناگه که باد بر من وزید و ز شاخه فروافتادم در این سقوط سبکبار تو را دیدم ای درخت بر خاک لغزیدم و رویم سرخ و زرد شد از من گسست هر چه غرور و تفاخر و سرمستی پایش گذارد پائیز بر من و خاک شدم آنگه که خاک شدم و خاکسار پیدا شدم شبنم شکری 20 دی 90 [ پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 ] [ 11:49 ] [ شبنم شکری ]
[ سه شنبه بیستم دی 1390 ] [ 8:38 ] [ شبنم شکری ]
تو خود نامی و بی نامی تو چه بی نامی، گمنامی وه چه گمنامی که به هر سو می نگرم آنی هر چه بر یاد آیدم تو خود آنی تو نوایی چو بخوانم ز نهادم های بر آرم تو هویی به درونم چو بشتابم تو درونی چو به آفاق در نگرم خود آفاقی هر که را دست برشانه گذارم نگرد در من بینم که تویی تو چه باشی در خواب یا بیداری صدا چو زنم همه عالم را یک صدا دهدم پاسخ آن صدایی ، آنی تو چه تنهایی تنها ،تنها همه تن ها تو . پنج آبان 1390 * شبنم شکری * [ پنجشنبه یکم دی 1390 ] [ 9:29 ] [ شبنم شکری ]
گوئیا در رگهایم توئی
شاخه هایم برگهایم توئی شمع خاموشم نورم توئی نور دیده تاب این جانم توئی هم درونم هم برونم این و آنم توئی گوئیا من نیستم این توئی چون درختی استاده در خاکم ریشه هایم خون رگهایم توئی آنچنان امروز مستت گشته ام که نمی خواهم پس از این عاقلی " بعد از این دیوانه خواهم خویش را" مست و می خواره خواهم خویش را *یک آذر ۱۳۹۰ شبنم شکری * " : گرته برداری [ پنجشنبه سوم آذر 1390 ] [ 11:31 ] [ شبنم شکری ]
که خواهد گفت این راز را بامن که چونم؟
کی ام من ؟ کجایم ؟ کدامین مرغ در من می خواند کنون کین چنین جاری است آوازش در عمق وجودم کدامین دشت را می پوید درونم رشته آوازش بودم نمی دانستم نغمه خود بودم وچو موج و نور و صدا ز چه رو گشتم شیدا و از خود جدا مرغ آوازم، کنون من سازم ، پر رازم نغمه را برگیر و دمت را باز دم گردان دیگر این جدایی را نمی خواهم ای عقاب عشق بی تابم . * یک آذر ۱۳۹۰ شبنم شکری * [ پنجشنبه سوم آذر 1390 ] [ 10:0 ] [ شبنم شکری ]
در این پست چند قطعه تصنیف و آواز موسیقی اصیل ایرانی بسیار زیبا از هنرمند توانا آقای میثم علی گو که از شاگردان با استعداد و مطرح استاد محمود مخدوم می باشند را می توانید از این لینک دانلود نمائید: [ شنبه بیست و یکم آبان 1390 ] [ 10:24 ] [ شبنم شکری ]
من آن مرغم که دارد سودای پرواز
ولیکن بالهایم در نمی گیرد لهیب آتشش جهیده بر بالهایم فتاده در دریای عشقی عجیبم شراری بر هیمه وجودم در نمی گیرد خیال پرواز دارم به سویش و بادی، نسیم آشنایی در هوایم در نمی گیرد قفسها را شکسته دل بی تابم دگر در زندان قلبم جا نمی گیرد تنیده موج مهرش بردریای درونم دگر آفتابی بر پائیز وجودم در نمی گیرد ولیکن می دانم که این سودا نهیبی ، اهتزازی است زسوی بی سویش فکنده خود را در تار و پود اذهانم وگرنه مرغ مفلوکی چو من را چه سودای بلندی چو پرواز ؟ دگر ره شعله می گیرد در من که من آنم که دادم شوق پرواز و بالی اینچنین تنها باشد سزاوار پرواز من آن مرغم که دارد میل پرواز ۱۳ آبان ۱۳۹۰ - شبنم شکری [ شنبه چهاردهم آبان 1390 ] [ 8:39 ] [ شبنم شکری ]
بگذار دستانم آشیانی باشد برای قمریان
و چشمانم جای ستارگان و گیسوانم ریسمانی که تا ماه و آسمان می برد دل را و درونم هزاران هزار (بلبل) آوازخوان که در آسمانش تکه ابری و آفتابی و گندمی است! از این نردبام نور بالا خواهم رفت از همین راه نامرئی ... مرداد ۱۳۹۰ شبنم شکری [ شنبه بیست و سوم مهر 1390 ] [ 10:38 ] [ شبنم شکری ]
عشق خواسته ای دیگر ندارد جز تبلور خویش. بگذارید که در دوستی و محبت منظوری خاص نباشد. تنها روح دوستی را عمق ببخشید. عشق آن شراب مقدسی است که خدایان از قلب خود می گیرند و درون انسانها می ریزند. آن هنگام که عشق شما را می خواند از آن پیروی کنید هرچند که را ه عشق سخت و پرفراز ونشیب باشد. Love has no other desire but to fulfil itsel Let there be no purpose in friendship save the deepening of the sprit Love is that holy wine Which the gods distill from their hearts and pour in to the hearts of men When love beckons to you,follow him, though his ways are hard and steep جبران خلیل جبران Gibran kalil gibran
[ یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390 ] [ 10:15 ] [ شبنم شکری ]
باز باران تق تق زد با سرانگشتانش بر تنم بازشو بازگرد سوی خودت آی ای تن خاکی بارور شو باز باران با سرانگشتانش تکانم داد بیدارم کرد باز بارید آن مهربانی ها از وجودش پاشید عشق را بر هستی تا کدامین بذر برشوید خود را و شود بارور زین اشک شوقی که می شود جاری هر دم از دیدگان مست خداوند تا کدامین تن خاک وجودش را کند سیراب و شود دریا باز باران می زند تق تق خود را بر پنجره دل ما [ سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390 ] [ 9:54 ] [ شبنم شکری ]
[ شنبه دوازدهم شهریور 1390 ] [ 12:8 ] [ شبنم شکری ]
منصور حلاج را چون براى كشتن آوردند، نخست دست راستش بريدند، پس دست چپ و سپس پايش . حلاج ترسيد كه از رفتن خون ، رويش به زردى گرايد. آنگاه دست بريده به چهره نزديك كرد و خون بر آن پاشيد تا زردى آن پنهان دارد. آنگاه خواند: لبيك ! لبيك ! اى مقصد و مقصود من ! ترا خواندم . بل ، تو مرا به خويش خواندى . آيا من تو را مناجات كردم. يا تو مرا؟ عشق به مولايم ، مرا به ناتوانى و بيمارى كشانده است. و چگونه ازمولاى خويش به مولايم شكايت برم؟ از روحم واى بر روحم ! و افسوس كه من ، خود، اصل غوغايم. ( از کشکول شیخ بهایی)
[ شنبه پانزدهم مرداد 1390 ] [ 10:28 ] [ شبنم شکری ]
هویدا شدم در تارو پودت غوغا شدم نور شدم در نور درونت آواز شدم در حنجره ات زخمه سازت نهان بودم شدم هویدا در آسمانت در درونت شکوفا شدم جوانه شدم گل دادم از درختت از رودهایت کوههایت کلاغهایت سپیدارهایت پیدا شدم و شدم هویدا زان سان که تویی هویدا در تو گشتم باقی زان رو که تویی باقی "شبنم شکری"
[ پنجشنبه ششم مرداد 1390 ] [ 11:13 ] [ شبنم شکری ]
مگر نه هیمه ی عشقم؟ مرا بسوزانید ولی در آتش آن چشم ها ،بسوزانید
برای آنکه هوا را پر از ستاره کنیـــــــد شبانه دفتــــر شعر مرا ،بسوزانیـــد به جای خرقه ، تمام مرا ، برابر دوست برای کم شدن ماجــــــرا ، بسوزانید "حسین منزوی" [ چهارشنبه یکم تیر 1390 ] [ 13:55 ] [ شبنم شکری ]
برخیز که تا به دامن شب ریزیم از عشق و جنون شرر به جانها ریزیم گلها همه در رقص و تنعم باشند ما نیز به جمله جلوه گری آغازیم
" شبنم شکری " [ دوشنبه سی ام خرداد 1390 ] [ 11:17 ] [ شبنم شکری ]
نقوش برجسته و مجسمه که چند سال قبل کار کردم .
[ شنبه دهم اردیبهشت 1390 ] [ 10:26 ] [ شبنم شکری ]
بهار از راه می آید با آواز و در جام شرابش سبزه ها جار ی است چو گل بر دامنت ریزد سفیر عشق می آید شور انگیز و جان پرور و در دستانش هزاران قمری نموده آشیانه تو گویی سبزی خون در رگهایش تمام دشت را کرده سیراب بهاری اینچنین مست و طربناک که می زند بر انگشتان درختان خو اب آلود بوسه تو جامش را برگیر میان جان خود ریز این جام سحرانگیز که در جانش هزاران رود آهنگش را میان سکر دشت کرده جاری بیا برخیز بیا برگیر از این باده تا گردی سرشار بیا تا دوست بر جانت زند بوسه بهاران است برخیز. " شبنم شکری " [ دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390 ] [ 10:53 ] [ شبنم شکری ]
در این پست یکی از مقالاتم را که در اولین همایش ملی علمی کاربردی گرافیک محیطی و مبلمان شهری که در آبان ماه سال جاری در اصفهان برگزار شد پذیرفته و ارائه شد را بخوانید.
بررسی نقش عوامل اجتماعی در تخریبگرایی(ونداليسم) مبلمان شهری ( نمونه موردی محله اسلام اباد شهر زنجان) شبنم شکری [1] علی شکوهی چکیده تخریبگرایی فضاها و مبلمان شهری از معضلاتی است که سبب وارد شدن آسیبهای اجتماعی ، کالبدی و اغتشاش و آلودگی بصری در شهر می گرددو لذا هر گونه آسيب و تخريب فضا و مبلمان موجود در آن سبب نقصان در كاركردهاي انسانی و فضایی مي گردد. بنابراين جهت جلوگيري از تخريبگرايي مبلمان شهري مطالعه روابط انساني و چگونگي طراحي اصولي محيط و عناصر موجود نظیر مبلمان شهری از شدت آن خواهد كاست . لذا اين پژوهش با بهره گيري از علوم رفتاري و مطالعه فرهنگي محل به بررسي نقش عوامل اجتماعي و فرهنگي تاثير گذار در تخريبگرايي مبلمان شهري جهت شناسایی و کنترل آن در نمونه موردی اسلام آباد شهر زنجان پرداخته است که فرضیه این مورد می باشد: - به نظر مي رسد ايجاد حس تعلق مكان به فضا يا مشاركت شهروندان در حفظ و ايجاد مبلمان و ميزان فقر اجتماعي فرهنگي در محله از تخريبگرايي مبلمان شهري شهر زنجان خواهد كاست. روش تحقیق به صورت ترکیبی شامل اسنادی،میدانی وتحلیلی و قیاسی بوده وتجزیه وتحلیل یافته ها توسط نرم افزار spss صورت گرفته ومهمترین آزمونهای آن ضریب همبستگی پیرسون ،ضریب رگرسیون استانداردو tاستودنت می باشد. ويافته هاي اين پژوهش فرضيه مذكور را اثبات و نشان داد كه رابطه معني داري بين عوامل اجتماعي (تعلق مكاني، مشاركت اجتماعي،كنترل اجتماعي و فقر اجتماعي فرهنگي) وجود دارد. واژه گان کلیدی: عوامل اجتماعی- تخریبگرایی- مبلمان شهری- فضای شهری [1] کارشناس ارشد مهندسی شهرسازی،مسئول مركز مطالعات شهری سازمان همیاری شهرداریهای استان زنجان email:shokry@hamyarizanjan.com, shabnam_shokry@yahoo.com
(Eslam Abad in zanjan city case study) Shabnam shokry[۱] Abstract: Destruction of spaces and urban furniture is one of the problemes that can cause social hurts,structural,struggle and pollution of sight. Hence every kind of hurt and space destruction and furniture in it caese imperfection in human and space operations. Therefore, for the pupose of prevention of urban furniture destruction , study of humane relations and how to principally design for periphery and existing elements like urban furniture can decrease its intensity. There fore, this research by using of behavior scence and culturally studing of area will consider the role of effective social and cultural causes on urban furniture destruction for identification and its control for included example (ESLAM ABAD) in zanjan,that the hypothesis is such,it look that making the sense of belonging of places to space or participation of citizens to maintain and making furniture and the level of social and cultural poverty in the local ,can decrease of destruction of urban furniture in Zanjan. Research method is in the form of compand including documents,sguare,analysis and analog and analysis of finding by soft war (spss) was done and the most important tests are prison conjunction coefficient,standard regression coefficient and standard T.the finding of this research confirmed hypothesis and show that there is meaningfull relation between social causes. ۱-high expert urbanity enginer ,member of architectural and urbanity studies cooperative organization of municipalities in zanjan province, email:shokry@hamyarizanjan.com /shabnam_shokry@yahoo.com
[ یکشنبه یکم اسفند 1389 ] [ 0:0 ] [ شبنم شکری ]
به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم! خدا فشار خونم را گرفت معلوم شد که لطافتم پایین آمده . زمانی که دمای بدنم را سنجید دماسنج 40 درجه اضطراب داد. آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم . تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خونی برسانند. به بخش ارتوپدی رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم. بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم . فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم . زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است صدای خدا را آن گاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم !! خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد ومن به شکرانه اش تصمیم گرفتم ازاین پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم : هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم. قبل از رفتن به محل کار یک قاشق آرامش بخورم. هر ساعت یک کپسول صبر،یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم. زمانی که به خانه بر می گردم به مقدار کافی عشق بنوشم. و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم. امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند : رنگین کمانی به ازای هر طوفان لبخندی به ازای هر اشک دوستی فداکار به ازای هر مشکل نغمه ای شیرین به ازای هر آه و اجابتی نزدیک برای هر دعا جمله نهایی : عیب کار اینجاست که من آنچه هستم را با آنچه باید باشم اشتباه می کنم . خیال می کنم آنچه باید باشم هستم ، در حالیکه آنچه هستم نباید باشم. " احمد شاملو"
[ پنجشنبه دوم دی 1389 ] [ 9:37 ] [ شبنم شکری ]
افتخار آفاق تصنیفی قدیمی است که توسط محمود مخدوم استاد آواز ایرانی در دستگاه سه گاه بازخوانی شده است. این تصنیف را از لینک زیر دانلود نمائید.
لینک دانلود : تصنیف افتخار آفاق [ سه شنبه سی ام آذر 1389 ] [ 10:52 ] [ شبنم شکری ]
بزرگترین غزال فولادی ایران زمین بر دامنه کوههای استان زنجان رفت بزرگترین تندیس ایران به مجتمع تفریحی فرهنگی و ورزشی ائل داغی استان زنجان انتقال یافت. این مجسمه که توسط جلال رحمتی مجسمه سازتوانای کشور ساخته شده است با ۲۱ متر ارتفاع و بر گرفته از نقوش و معماری ایرانی و یاد آور بز املش است. این تندیس به سفارش مدیر عامل سازمان همیاری شهرداریهای استان زنجان جناب آقای دکتر محمد مهدی احمدیان در این محل نصب گردید. [ شنبه هشتم خرداد 1389 ] [ 8:19 ] [ شبنم شکری ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||